Thursday, November 12, 2009

می خوام بازی










روزی یکی دو ساعت در پارک نزدیک خانه بازمی کند و سرسره های بلند تر را یکی بعد از دیگری فتح می کند. زیاد می‌دود و زیاد زمین می‌خورد. دو سه باری از روی تاب پرت شده. تاب برای بچه‌های بزرگ‌تر طراحی شده و حفاظ نگه‌ دارنده ندارد. اصرار خودش است. یکی دو بار هم روی سرسره‌ی مارپیچ کج شد و محکم با دیواره بلند کنار سرسره برخورد کرد. در مقایسه با بچه های هم سن و سالش که گاهی در پارک می بینم، کمی بی دست و پا تر است. در عوض وقتی زمین می خورد گریه نمی کند و زود بلند می شود و بازی را ادامه می دهد. خیلی که شدت برخورد زیاد باشد صدایمان می کند و محل حادثه را نشان می دهد و می رود.


با این که معمولن پارک خلوت و خالی است، دوستانی هم دارد که گاهی می بینم شان. بهترین شان امیر است که از ما بیشتر مراقبش است و سرگرمش می کند. خطرناک ترین شان هم محدثه است. دختر فوق العاده بازیگوش و شیطانی که زیادی سحر را می کشد و هل می دهد.

Monday, November 9, 2009

یاسمن


دختر عمو

Sunday, November 8, 2009

چی می شد تخم مرغ آب پز همه اش سفید بود و هیچی زرد نداشت؟

فکر کنم منظورش همین بود.

Friday, October 9, 2009

پیشنهاد سر آشپز



تخم مرغ آب پز با سس شامپو



توی حمام آب بازی می کند و غذا می خورد و یادش می آید که بابای حواس پرت یک بار اشتباه کرده و جلوی چشم های کنجکاو او روی غذایش سس ریخته و چه جالب! یه قوطی سس سفید هم توی حمام افتاده و چه طور است روی تخم مرغ آب پز امتحانش کنیم؟ ها؟

*

اون شامپو رو بده بچه!


Sunday, October 4, 2009

لولو بیا






یه ربع گریه می کرد و بهانه می گرفت که چی؟


لولو نیست! لولو رفت!

همین است دیگر، کلمه‌ها را عوضی یاد می گیرد. به کفشدوزک ریزی که لابد لای میوه‌ها به خانه آمده  و در خوشبینانه ترین وضع جوجو است، می‌گوید لولو و خدا می‌داند بعدن چه جوری باید از لولو بترسد. اگر از لولو ها کسی این جا را می‌خواند، لطفن موضوع را پیگیری کند و خودش را نشان دهد.


Saturday, October 3, 2009

دیروز



روز دهم از سال سوم


برای تجدید دیدار با رودخانه مان باز به سمت بالای رود رفتیم.

Tuesday, September 29, 2009

دیجیتال پیکچرز






در دو سال گذشته معمول بوده که بابا یا مامان پشت دوربین باشند و سحر جلوی دوربین. اما گویا انقلاب دیجیتال به سحر هم سرایت کرده است و او هم چیزهایی فهمیده. دیگر حاضر نیست سوژه ی سر به راهی باشد. به جای ایستادن جلوی لنز دوربین بیشتر علاقمند است تا مانیتور دوربین را نگاه کند و در ماجرا دخالت بیشتری کند. عکاسی و فیلم برداری از سحر تقریبن غیر ممکن شده است هر بار اصرار می‌کند که دوربین را بگیرد و عکس‌ها و فیلم‌ها را بازبینی کند حتا پیش از آن که عکسی در کار باشد.




Sunday, September 27, 2009

هنر بابا و آرمان‌شهر سحر



یک نصف شب با مداد شمعی کف حمام نقاشی می‌کشیدم. سحر تعین می‌کرد که چه چیز را کجا بکشم.

نی‌نی! ایجا!

یک بچه ی خندان می‌کشیدم.

خلا! ایجا --- خلا به ضم خ

یک شکلات می‌کشیدم.

بیب‌بیب ایجا! گل ایجا!

همین‌جوری هی نی‌نی کشیدم، هی گل کشیدم هی ماشین کشیدم. اتوپیای سحر کم‌کم شکل گرفت؛ دنیایی از گل و شکلات و بچه‌های خندان و ماشین‌سواری و گردش! اصلن چی شد که رفتیم توی حمام نقاشی بکشیم؟ گفته بود جیش دارد و وقتی نقاشی‌ها تمام شدند روی‌شان جیش کرد. فردا وقتی نقاشی‌ها را پاک می‌کردم به فکرم رسید: در عوض صداقت و صراحتی دارد در نقد هنر و اتوپیا


Tuesday, September 22, 2009

تولد

امروز دومین سال تولد سحر است.
از صبح منتظر بودیم و هی به تلوزیون سالن انتظار نگاه می کردم که رژه نظامی نشان می داد و سرود های نظامی می خواند. سالگرد آغاز رسمی جنگ بود.
ظهر آمد. حال اعظم خوب بود و دیدمش ولی هنوز سحر را بیرون نیاورده بودند. تمام اضطرابم با دیدنش رفت.
تاریخ تولد سحر کمی برای جشن گرفتن مشکل دار است. پارسال مجبور شدیم تولدش را چند روز زوتر بگیریم که با شهادت حضرت علی یکی نشود و امسال ناچاریم چند روز دیرتر بگیریم تا به آخر هفته برسیم و بشود دوست و فامیل را جمع کرد. خودش هم سرماخورده است و دل و دماغ ندارد فعلن. نه غذا می خورد نه دوا می خورد. به توصیه دکتر از شیر هم گرفته شده و اعصاب ندارد.
امروز دو ساله شد.

رابینهود و داروغه ناتینگهام


دسته کلیدهای بزرگ و پر از کلید، بابای سحر را یاد دسته کلید داروغه‌ی ناتینگهام می اندازد. همان زندان‌بان شرور کارتون رابینهود. کم‌کم کلید‌های بابا هم زیاد شده‌اند و حالا بابای سحر هم برای خودش یک دسته کلید داروغه‌ی ناتینگهام دارد. کلید کارگاه، کلید انبار، کلید آن یکی انبار، کلید اتاق، کلید یک اتاق دیگر، کلیدهای خانه و... آدم این جوری خودش را زندانی می‌کند و نمی‌فهمد.
دسته کلید بابا گم شد و پیدا نشد که نشد. قفل‌های مهم باید تعویض می‌شدند تا مبادا کسی سو استفاده کند و... 15 روز بعد معلوم شد که دسته کلید گم نشده بود بلکه کسی پنهانش کرده بود.
مامان سحر اتفاقی متوجه شد که سحر دستش را کرده پشت یخچال و به این ترتیب یکی از مخفیگاه‌های سحر لو رفت! ما هنوز در حیرت بودیم که سحر باز دسته کلید را برداشت و توی ماشین لباس‌شویی انداخت و برگشت طرف ما و گفت: نیستش!

Tuesday, September 1, 2009



یکی از دردسرهای صبح مان این شده که آن روزسحر هوس پوشیدن چه لباسی را دارد. گاهی که یک لباس کوچک و کهنه را انتخاب می کند، اول دردسر صبحگاهی است. کوتاه نمی آید مخصوصن اگر بخواهد به جای کفش دم پایی بپوشد.

آدم کوچولو

در آستانه دوسالگی دیگر آن قدر بزرگ شده که بشود دو تایی برویم سیب بخریم، من کیسه را نگه می دارم و سحر سیب ها را توی کیسه می ریزد. دوباری با هم رفته ایم بازارچه نزدیک خانه. توی ماشین آرام بود و در بازار هم بهانه بغل شدن نگرفت. من خریدم را می کردم و سحر هم کنارم راه می رفت و برای خودش خرید می کرد. از یک جا باکنک بر می داشت از سبد دکان دیگر یک یویوی سبز انتخاب کرد بعد یک کیک براشت و کمی بعد هوس بستنی کرد. هر وقت هم دستش زیادی پر می شد اشاره می کرد به من که خرید هایش را بگیرم.

Tuesday, August 25, 2009

مال منه


راه می رود و هر چیزی را که دوست داشته باشد مالک می شود. بیشترین گفته هایش هم همین است که: مال منه.
از چیزهای نامربوطی مثل گوشی تلفن همراه و کیسه نان تا چیزهای مربوط تری مثل اسباب بازی بچه های دیگر «مال منه». قبلن بیشتر خوراکی هایش را تعارف می کرد. حالا گاهی خواهش هم کنی ممکن نیست تعارف کند. همه ی همه اش « مال منه
ما وقتی می گوییم مال منه معمولن الف را می کشیم و روی لام کسره می گذاریم. سحر الف را خیلی سریع رد می شود و بیشتر اوقات روی لام سکون می دهد. تقریبن این جوری ادایش می کند
Malmane<<< maal’e man’e
علاقه ای هم به جمع کردن گنجینه دارد. یک کیسه یا کیف کوچک دستش می گیرد و کلی خرده زیر جمع می کند مهر و تسبیح و کاغذ شکلات و خودکار و مهره منچ و عروسک و شانه و مداد و چیزهایی از این قبیل.
شبی وقتی خواب بود کیفش را خالی کردیم و خندیدیم.

Tuesday, August 18, 2009

شعر و آواز

سحر تازگی ها آواز می خواند حتی فهمیده که در حمام صدای آذم بهتر می شود. چشم‌اش را می بندد و می زند زیر آواز. گاهی شعر هم می گوید. شعرههای ساده ی دو کلمه ای که علاقه های متعالی اش را در موجز ترین کلمات بیان می کنند.: مااامااان دد دد ماامان مااماااان دد دد.
دد همان ددر است همان پارک و خیابان و بازی با بچه های دیگر.

Saturday, August 8, 2009

داستان اسباب بازی ها















در زندگی‌مان کسی دوست‌تر است، جایی خوش‌تر است، چیزی پسندیده‌تر است. ظاهرن این علاقه‌ها خیلی زود ایجاد می‌شوند. سحر تا حالا که از نظر انتخاب «آدم بهتر» مشکلی نداشته. مامان‌اش را به هر کسی در عالم ترجیح می‌دهد و از این نظر انتخاب سختی ندارد. اسباب‌بازی‌های محبوبش ولی دائما تغییر می‌کنند.

اولین اسباب‌بازی محبوب سحر یک توپ سرخ و سفید کوچک بود. جنس‌اش چرم مصنوعی است و داخلش احتمالا با ابر پر شده. گازش می‌گرفت و گاهی پرتش می‌کرد. در خواب و بیداری از این توپ جدا نمی‌شد.

پس از آن سر و کله‌ی یک شیطانک سرخ شاخ‌دار گاو سیما پیدا شد. توی شیطانک را با دانه‌های

یونیلیت پر کرده‌اند. مامان سحر در انتخاب بین دو عروسک مردد بود و سحر که تازه راه افتاده بود از راه رسید و به تردید مامان پایان داد و زود این شیطان سرخ را برداشت. این شیطانک مدت‌ها محبوب‌ترین اسباب‌بازی سحر بود . همان وقت‌هایی بود که دندان‌هایش هم یکی یکی در می‌آمدند و شاید برای همین دم این شیطان معمولا زیر دندانش بود.

نی‌نی نیست
شبی نی‌نی خانه مادر بزرگش جا مانده بود و آن شب تازه متوجه‌ی اهمیت نی‌نی شدیم از بس که راه رفت و تکرار کرد: نی‌نی نیست.
در میان تمام اسباب‌بازی‌ها البته که نی‌نی جایگاهی ویژه دارد. گاهی تمام خانه را دنبال نی‌نی می‌گردد و تا یکی از ما را ببینید دستش را بالا می آورد که :نی‌نی نیستش.
نی‌نی را خودش برداشت. کاملن انتخاب خودش بود. ما برایش یک عروسک زیباتر و با کیفیت‌تر در نظر گرفته بودیم اما خودش نی‌نی را از سبد عروسک های دوزاری دم مغازه برداشت و پس

نداد . بعد از آن هم نی‌نی را به هیچ کس نداد. روسری یا حوله را پهن می کند و نی‌نی را می خواباند و کلی بازی دیگر. یک عروسک کوچک پلاستیکی است. نی‌نی‌ها در واقع سه تا هستند. سه عروسک محبوب سحر که این یکی محبوب‌ترین‌شان است. یکی دیگرشان همان است که در پست کیمیا و سحر روی صندلی نشسته.

Tuesday, August 4, 2009

مینو



مدت ها درباره مینو و شیرین کاری هایش شنیده بودیم . پس از یک ملاقات کوتاه همین قدر بنویسم که نوازش کردن اسب ها را دوست دارد و آرزو دارد یک اسب داشته باشد. خب ... یک اسب یا بیشترش را شک دارم.
ما هم کمی با هم همدردی کردیم، مخصوصن درباره غذا نخوردن مینو و سحر و غرزدن های پزشکان کودکان و چیزهای دیگر
این ملاقات دوستانه از تلخی آن روز کم کرد. روز بدی بود که یک صفحه شرم آور دیگر به تاریخ کشورمان اضافه شده بود. اما مینو که نمی داند زندان چیست و زندانی کیست و زندان بان چه طور زندانی را می زند و می کشد و می شکند و چرا این ها غم انگیزند.

Saturday, August 1, 2009

درس های مقدماتی



ماهییه. مثل ما زنده است فقط در یک محیط چگال تر و کم شعور تر. معمولن در کمد ظرف های هر خونه یه تابه مخصوص اونا پیدا می شه. باید حواست باشه که تو قفسشون حتمن آب بریزی باید پر آب باشه. در عوض خود به خود شسته می شن و نیازی به حمام رفتن ندارن. در ضمن از ماه هم نیومدن. این شباهت اسمی مربوط به زبان فارسیه.

Wednesday, July 29, 2009

یه بوس کوچولو


پبش از این که کسی را بوس کند تکرار می کند: بوس بوس بوس. حالا برای این «بوس» یک معنی تازه و کاملا دور از ذهن هم یافته است. توپ بی باد یا کم بادش را می آورد و دستم می دهد که بادش کنم و توضیح می دهد که: بوس! بوس!
به این ترتیب توپ را باد می کنیم/بوس می کنیم.
:)
عربی اش به گمانم می شود: كلمه الحق يراد بها الباطل... واقعن

Saturday, July 25, 2009

زنده و زاینده رود

نمی‌شود گفت زاینده رود مرده است. فقط طولش کم‌تر شده است. زاینده‌رود «آب رفته» و دیگر به اصفهان نمی‌رسد. مدت‌هاست فقط رد پایش را می‌بینیم. نه ماهی از وسط شهر رد می‌شود، نه پرنده‌های مهاجر این‌جا فرود می‌آیند و نه خاطره‌ها به یاد می‌آیند. خب البته کسی هم غرق نمی‌شود. ما منتظر جریان دوباره‌ی زندگی و مرگیم. منتظریم باز از زیر پل‌های جور واجور اصفهان عبور کند و قایق‌ها را از خاک بردارد و در مادی‌ها روان شود. این شهر بی زاینده‌رود آن شهری نیست که در خاطره‌های‌مان است.
در بالای رودخانه، آن‌جا که قبلا رودخانه پر صدا و قوی بود، حالا فقط رود کم‌رمقی جریان دارد. در آب خنک‌اش کمی آب بازی کردیم و خیال‌مان راحت شد که نمرده است فقط کوتاه آمده. خیلی هم غصه ندارد، زندگی گاهی این جوری است.


















Thursday, July 2, 2009

سین شین





یاد گرفته قهر کند. قیافه اش خیلی بامزه می شود.
در خیابان برای هر بچه ای که سر راهمان باشد دست تکان می دهد به همه بچه هایی که در خیابان یا ماشین های دیگر می بیند سلام می کند. سلام کردنش هم کش دار است: سلاااااااام! البته تلفظ سین اش یک چیزی است بین سین و شین.
وسواسی هم شده. روزی 20 بار باید دست هایش را بشوید. گاهی ده دقیقه یک بار می آید سر وقت بابا و دست هایش را نشان میدهد و تکرار می کند: دشت دشت. همان بین سین و شین البته)

همچنان بد غذاست. ولی یکی از خوردنی های مورد علاقه اش کمپوت آلوورا ست. ظاهرن نام فارسی این گیاه «صبر زرد» است. فکر می کردم از کاکتوس هاست و نگران کاکتوس خوری دخترم بودم ولی گویا از خانواده زنبق هاست. حالا نگران افراط در زنبق خوری دخترمانیم. اصلن هم خوش مزه نیست با این حال با اشتهای زیادی قطعات آلوورا را می‌خورد و بعد بلند می شود و کاسه خالی اش را می آورد که: نیشت! نیشت!
همان سین و شین که ذکرش رفت

Saturday, June 20, 2009

امید


Wednesday, June 17, 2009

از ظلمت رمیده

حذف شد[...]
در این روزها و شب‌های [...]، سحر شکفته است. شیرین‌زبانی می‌کند و هر روز بازی جدیدی رو می‌کند. آخرین بازی مورد علاقه‌اش لگوبازی است. از وقتی مهد کودکش را تغییر دادیم به طور محسوسی خوش‌ اخلاق‌تر شده است. دست کم امیدوارم شهرزاد این روزها آن قدر سرش شلوغ باشد که ان‌جی‌او ی دفاع از حقوق کودکانش را فراموش کرده باشد و باز به مهد کودک رفتن سحر گیر ندهد.

Monday, June 8, 2009

این طبیعت گنده و بد صدا



این بچه که تا حالا حیوانی از گربه بزرگ‌تر ندیده بود، در اولین مواجه‌اش با پستانداران عظیم الجثه‌ای که با صدای مهیب‌شان رعب و وحشت را در روستاهای سر سبز می‌پراکندند، دچار وحشتی عظیم شد. هر بار که گاوها به صدا در می‌آمدند سحر نمی‌دانست در کدام سوراخ پنهان شود. شب کاملا وحشت‌زده بود و به کوچکترین صدایی از جا می‌پرید و گریه می کرد. ترس همه‌ی وجودش را گرفته بود. کلبه‌ی ما درست کنار یک طویله بود و از بخت بدش نمی‌دانم چرا گاوها تا صبح بدخواب شده بودند و سر و صدا می‌کردند. کلا شب بدی داشت. در خواب صورتش را با دو دستش پوشانده بود.
*
بردمش کنار یک گوساله تا شاید کمی از ترسش کم شود. گوساله با چشم‌های درشت‌اش به ما خیره شده بود. کم‌کم سحر دستش را جلو برد. گوساله‌ی بیچاره که نمی‌توانست دستش را جلو بیاورد زباش را جلو آورد. زبان که چه عرض کنم! فکر کنم دخترم خوش‌حال شد که دست کم در این مورد بابایش بالاخره نظرش را پذیرفت و دو تایی با هم فرار کردند.

Saturday, May 23, 2009

پر رو

بابا رو بوس کن
نمی خخوام

Monday, May 11, 2009

از حرف هایش

دد ایخام

هر روز عصر بی وقفه این جمله با لحن های مختلف تکرار می کند تا بالاخره به هدفش برسد و برود پارک.

Thursday, May 7, 2009

دری به روی آزادی

انگار برای سحر ننگی بالاتر از نشسته غذا خوردن نیست. باید بیافتیم دنبالش و در حال دویدن کمی غذا در دهانش بگذاریم.
و دیگر این که فهمیده است در ورودی و خروجی خانه‌مان با درهای دیگر فرق می‌کند. پشت این در اتاق دیگری نیست؛ آزادی است و چمن و سبزه و خاک و مورچه‌ها و بچه‌ها و بازی و هوای تازه و نسیم بهار. می‌رود به همین در می‌چسبد و همان‌جا می‌نشیند و حتی با لولای در ور می‌رود. گاهی هم با مشت به در می‌زند یا داد و فریاد می کند. فهمیده است که این در به راحتی درهای دیگر خانه‌مان – از جمله در کمد‌های ظرف و ظروف شکستنی- باز نمی‌شود. از ته سالن خانه اگر ببیند این در باز شده است، به سویش هجوم می‌آورد و دیر بجنبیم باید از دم راه پله و به زور مهارش کنیم. به خانه آوردنش هم که معلوم است. تنها راه مسالمت آمیز باز گرداندن‌اش از پارک این است که خوابیده باشد.

Wednesday, April 29, 2009

از خواندنی هایش


البته در این عکس مشغول دیدن و تورق یک کتاب معماری است ولی به طور معمول کتاب های رنگارنگ سن و سال خودش را ورق می زند و می خواهد که برایش بخوانند. خواندن که چه عرض کنم! وسط کار یک کتاب دیگر می آورد و هنوز چند صفحه از کتاب دوم نرفته می رود پی بازی خودش. انگار نه انگار که کلی حس گرفته ایم و تئاتر بروز داده ایم.


از خوردنی هایش


برنجک، گندمک و سویا، چه به صورت جدا و چه در هم، سحر را از خود بی خود می کنند. باید به زور از دستش گرفت و چه داد و فریادی نمی کند برای تصاحب مجدد خوراکی مورد علاقه اش.


Sunday, April 26, 2009

خوبی و بدی

سحر بازی می‌کرد من هم یک گوشه پارک نگاهش می کردم و مواظبش بودم. این بار سراغ بچه‌های دیگر نمی‌رفت. اگر هم بچه‌ای طرفش می‌آمد، تحویلش نمی‌گرفت. کلا از جامعه‌ی بچه‌های پارک کناره گرفته بود و سرش به چیز دیگری گرم بود؛ به مورچه‌ها. روی پایه‌های سیمانی یکی از چراغ‌های پارک دنبال مورچه‌ها می‌گشت و وقتی پیدایشان می‌کرد خوشحال و هیجان‌زده به من نشان‌شان می‌داد که: توتو!
*
رفتار بچه‌های بزرگ‌تر با یک خواهر و برادر افغانی – یا فقیرتر- بد و زشت بود. بچه‌ها ازچند سالگی ممکن است یاد بگیرند که فقیر وغریب را طرد کنند؟ سحر روزی با این بچه‌ها در این پارک‌ها بازی می‌کند و در معرض آموختن چه چیزهایی خواهد بود! گمانم کار سختی در پیش است.

Wednesday, April 22, 2009

لذت نقاشی



سحر لذت نقاشی مخصوصا نقاشی دیواری را فهمیده است. خودکاری، مدادی روی زمین بیابد بی معطلی به سمت نزدیک ترین سطح صاف عمودی حرکت می کند.