Thursday, July 2, 2009

سین شین





یاد گرفته قهر کند. قیافه اش خیلی بامزه می شود.
در خیابان برای هر بچه ای که سر راهمان باشد دست تکان می دهد به همه بچه هایی که در خیابان یا ماشین های دیگر می بیند سلام می کند. سلام کردنش هم کش دار است: سلاااااااام! البته تلفظ سین اش یک چیزی است بین سین و شین.
وسواسی هم شده. روزی 20 بار باید دست هایش را بشوید. گاهی ده دقیقه یک بار می آید سر وقت بابا و دست هایش را نشان میدهد و تکرار می کند: دشت دشت. همان بین سین و شین البته)

همچنان بد غذاست. ولی یکی از خوردنی های مورد علاقه اش کمپوت آلوورا ست. ظاهرن نام فارسی این گیاه «صبر زرد» است. فکر می کردم از کاکتوس هاست و نگران کاکتوس خوری دخترم بودم ولی گویا از خانواده زنبق هاست. حالا نگران افراط در زنبق خوری دخترمانیم. اصلن هم خوش مزه نیست با این حال با اشتهای زیادی قطعات آلوورا را می‌خورد و بعد بلند می شود و کاسه خالی اش را می آورد که: نیشت! نیشت!
همان سین و شین که ذکرش رفت

Saturday, June 20, 2009

امید


Wednesday, June 17, 2009

از ظلمت رمیده

حذف شد[...]
در این روزها و شب‌های [...]، سحر شکفته است. شیرین‌زبانی می‌کند و هر روز بازی جدیدی رو می‌کند. آخرین بازی مورد علاقه‌اش لگوبازی است. از وقتی مهد کودکش را تغییر دادیم به طور محسوسی خوش‌ اخلاق‌تر شده است. دست کم امیدوارم شهرزاد این روزها آن قدر سرش شلوغ باشد که ان‌جی‌او ی دفاع از حقوق کودکانش را فراموش کرده باشد و باز به مهد کودک رفتن سحر گیر ندهد.

Monday, June 8, 2009

این طبیعت گنده و بد صدا



این بچه که تا حالا حیوانی از گربه بزرگ‌تر ندیده بود، در اولین مواجه‌اش با پستانداران عظیم الجثه‌ای که با صدای مهیب‌شان رعب و وحشت را در روستاهای سر سبز می‌پراکندند، دچار وحشتی عظیم شد. هر بار که گاوها به صدا در می‌آمدند سحر نمی‌دانست در کدام سوراخ پنهان شود. شب کاملا وحشت‌زده بود و به کوچکترین صدایی از جا می‌پرید و گریه می کرد. ترس همه‌ی وجودش را گرفته بود. کلبه‌ی ما درست کنار یک طویله بود و از بخت بدش نمی‌دانم چرا گاوها تا صبح بدخواب شده بودند و سر و صدا می‌کردند. کلا شب بدی داشت. در خواب صورتش را با دو دستش پوشانده بود.
*
بردمش کنار یک گوساله تا شاید کمی از ترسش کم شود. گوساله با چشم‌های درشت‌اش به ما خیره شده بود. کم‌کم سحر دستش را جلو برد. گوساله‌ی بیچاره که نمی‌توانست دستش را جلو بیاورد زباش را جلو آورد. زبان که چه عرض کنم! فکر کنم دخترم خوش‌حال شد که دست کم در این مورد بابایش بالاخره نظرش را پذیرفت و دو تایی با هم فرار کردند.

Saturday, May 23, 2009

پر رو

بابا رو بوس کن
نمی خخوام

Monday, May 11, 2009

از حرف هایش

دد ایخام

هر روز عصر بی وقفه این جمله با لحن های مختلف تکرار می کند تا بالاخره به هدفش برسد و برود پارک.

Thursday, May 7, 2009

دری به روی آزادی

انگار برای سحر ننگی بالاتر از نشسته غذا خوردن نیست. باید بیافتیم دنبالش و در حال دویدن کمی غذا در دهانش بگذاریم.
و دیگر این که فهمیده است در ورودی و خروجی خانه‌مان با درهای دیگر فرق می‌کند. پشت این در اتاق دیگری نیست؛ آزادی است و چمن و سبزه و خاک و مورچه‌ها و بچه‌ها و بازی و هوای تازه و نسیم بهار. می‌رود به همین در می‌چسبد و همان‌جا می‌نشیند و حتی با لولای در ور می‌رود. گاهی هم با مشت به در می‌زند یا داد و فریاد می کند. فهمیده است که این در به راحتی درهای دیگر خانه‌مان – از جمله در کمد‌های ظرف و ظروف شکستنی- باز نمی‌شود. از ته سالن خانه اگر ببیند این در باز شده است، به سویش هجوم می‌آورد و دیر بجنبیم باید از دم راه پله و به زور مهارش کنیم. به خانه آوردنش هم که معلوم است. تنها راه مسالمت آمیز باز گرداندن‌اش از پارک این است که خوابیده باشد.

Wednesday, April 29, 2009

از خواندنی هایش


البته در این عکس مشغول دیدن و تورق یک کتاب معماری است ولی به طور معمول کتاب های رنگارنگ سن و سال خودش را ورق می زند و می خواهد که برایش بخوانند. خواندن که چه عرض کنم! وسط کار یک کتاب دیگر می آورد و هنوز چند صفحه از کتاب دوم نرفته می رود پی بازی خودش. انگار نه انگار که کلی حس گرفته ایم و تئاتر بروز داده ایم.


از خوردنی هایش


برنجک، گندمک و سویا، چه به صورت جدا و چه در هم، سحر را از خود بی خود می کنند. باید به زور از دستش گرفت و چه داد و فریادی نمی کند برای تصاحب مجدد خوراکی مورد علاقه اش.


Sunday, April 26, 2009

خوبی و بدی

سحر بازی می‌کرد من هم یک گوشه پارک نگاهش می کردم و مواظبش بودم. این بار سراغ بچه‌های دیگر نمی‌رفت. اگر هم بچه‌ای طرفش می‌آمد، تحویلش نمی‌گرفت. کلا از جامعه‌ی بچه‌های پارک کناره گرفته بود و سرش به چیز دیگری گرم بود؛ به مورچه‌ها. روی پایه‌های سیمانی یکی از چراغ‌های پارک دنبال مورچه‌ها می‌گشت و وقتی پیدایشان می‌کرد خوشحال و هیجان‌زده به من نشان‌شان می‌داد که: توتو!
*
رفتار بچه‌های بزرگ‌تر با یک خواهر و برادر افغانی – یا فقیرتر- بد و زشت بود. بچه‌ها ازچند سالگی ممکن است یاد بگیرند که فقیر وغریب را طرد کنند؟ سحر روزی با این بچه‌ها در این پارک‌ها بازی می‌کند و در معرض آموختن چه چیزهایی خواهد بود! گمانم کار سختی در پیش است.

Wednesday, April 22, 2009

لذت نقاشی



سحر لذت نقاشی مخصوصا نقاشی دیواری را فهمیده است. خودکاری، مدادی روی زمین بیابد بی معطلی به سمت نزدیک ترین سطح صاف عمودی حرکت می کند.

Sunday, March 29, 2009

سحر و کیمیا



















یکی از هدایای کیمیا برای سحر یک خانه پارچه ای بود که باورمان نمیشد سحر را حسابی ذوق زده کند. استخر بادی اش را تحویل نمی گیرد برای همین هم فکر می کردیم باید کمی بزرگ تر شود تا از این چیزها خوشش بیاید ولی سحر کاملا از خانه اش لذت برد و حتی وقتی گرسنه شد مامانش را مجبور کرد برود همان جا. گاهی هم به اصرار مرا به خانه اش می برد و اگر بی حوصله باشم بیرونم می کند بی تعارف.با هم بازی کردند حرف زدند و البته دعوا هم کردند.



Saturday, March 28, 2009

کیمیا قنو :)














کیمیای علی و شهره است این. واقعا تشخیصش دشوار است که بیشتر شبیه کدامشان است. با علی موافقم که 50- 50 است. در ضمن حسابی خودش را زخمی می کرد

چند ماهی از سحر کوچک تر است ولی قوی تر و سنگین تر است. وقتی هر دو را بغل می کردم به طرف کیمیا منحرف می شدم سحر هنوز به پایین نمودار رشد آویزان است و تقلا می کند

آدم جدید ها

















امیر علی بهانه می گرفت که زودتر بروند خانه مامان بزرگش. دقیقا یادم است آن وقت ها این دو تا نبودند، یعنی اصلا یه طور کلی نبودند. شاید به جبران آن نبودن است که حالا شدیدا هستند و حتی نمی گذارند حرف به انتخابات آینده ریاست جمهوری برسد. وهمین دیگر! امیر علی بهانه می گرفت که زودتر بروند شیراز خانه مادربزرگش. زیاد مهمان مان نبودند و زود رفتند و فرصتی برای حل مشکلات جهان و حومه پیش نیامد.

بهار دوم سحر



میگفتند هر کاری که در لحظه سال تحویل بکنیم تا آخر سال همان کار را می کنیم. می گفتند برای همین هم بهتر است در لحظه تحویل سال تلوزیون نگاه نکنیم، بازی نکنیم، چیزی نخوریم باید دور هم باشیم که تا آخر سال دور از هم نمانیم.
سحر خواب بود و به پیشنهاد بابا و تصویب مامان با مطلق آرا تصمیم گرفته شد که بگذاریم در عبور از زمستان سال کهنه به بهار سال نو در خواب باشد بلکه در سال 1388 کمی بخوابد.
ترفند عبثی بود! سحر هنوز هم کم می خوابد. ترفند والدین معمولا عبث است مثلا بچه های دور سفره هفت سین از هم دور می شوند. گاهی خیلی دور



سوت بزن بازرس

video

سوتک کفشش را در آورده بودیم. پیدایش کرده بود و نتیجه اش این شد.

Thursday, March 5, 2009

هوا سرد است

چند پسربچه‌ی 7-8 ساله در پارک روبه‌روی خانه فوتبال بازي مي‌کردند. سحر از همان دور که ديدشان از خوشحالي جيغ کشيد و دويد طرف‌شان. بازي‌شان را به هم زد. پي توپ مي‌دويد و براي هم‌تيمي‌هايش ابراز احساسات مي‌کرد. طفلکي‌ها مجبور بودند حتما به سحر هم پاس بدهند وگرنه سرشان داد مي‌زد. بالاخره هم تسليم شدند و سحر شد کاپيتان هر دو تيم. کلي خوش گذراند.
متاسفانه سحر در فصل سرد سال راه افتاد و بازيگوشي‌اش را شروع کرد. براي همين هم از نظر بازي در پارک‌ها و فضاهاي باز به طور جدي کمبود دارد.

Wednesday, February 11, 2009

مداد شمعی

سحر به رنگ آمیزی فرش خانه مشغول است

Sunday, February 8, 2009

عالم تمام کر



چند ساعت یک بار تب می کند. تشخیص دکتر بیماری ویروسی است و گفته تا وقتی عفونت نکرده آنتی بیوتیک ندهیم و استامینوفن کافی است. یک ژل مخصوص لثه را هم پیشنهاد کرده. لب به غذایی نمی زند، تقریبا باید یکی دست و پایش را بگیرد و دیگری غذا را در دهانش بگذارد. ترسیده ایم از بس لاغر شده.

شاید به خاطر همین وضع است که تازگی زیاد بهانه جویی می کند.

برای رفتار ناراحتش حدس دیگری هم می زنم. قبلا نزیدک راه رفتن و چهار دست پا رفتنش هم مدت کوتاهی کج خلقی می کرد. شاید نیاز به حرکت مستقل را احساس می کرد و چون نمی توانست اوقاتش تلخ می شد. راه که افتاد خوب شد. حدسم این است که مدتی است که می خواهد حرف بزند و نمی تواند. بارها با کلمات نامفهومی حرف می زند یا می خواهد چیزی را حالی مان کند و نمی تواند. سحر نمی داند مشکل از کجاست که کسی حرفش را نمی فهمد. حرفت را که نفهمند دلخور می شوی خب! چه تب داشته باشی چه نداشته باشی.

Saturday, February 7, 2009

پراکنده

ما تلاش می کنیم تا سحر کلمات فرهنگی مثل سلام را یاد بگیرد ولی انگار پراگماتیست تر از آن است که وقتش را با این کلمات لوس تلف کند و فقط تکرار می کند: می خوام/ ادنه یعنی بده.
*
مدت هاست که با سحر کلاغ پر بازی نکرده ایم، دیشب وقتی بین حرف ها اسم کلاغ را شنید فورا انگشتش را گذاشت روی زمین.
*
توی مجتمع پارک یک آرایشگاه مخصوص بچه هاست. سعی کرده اند محیطی باشد که بچه ها را نترساند. به شان جایزه می دهند و اطرافشان اسباب بازی می چینند و این کارها. در مورد سحر که فایده ای نداشت و از اول تا آخر با آخرین توانش جیغ و فریاد زد. بچه عقلش که نمی رسد نزدیک بود از کمد اسباب بازی ها یک توپ پلاستیکی دوزاری را بردارد که مجبور شدم دخالت کنم تا یک بازی منچ دوزاری را بردارد . این جوری وقتی خوابیده بابا و مامانش دست کم می توانند چند دست منچ بازی کنند.
*
در آرایشگاه وقتی از کولی بازی دخترم عذر خواهی کردم گفت عادت دارد و چیز مهمی نیست و اضافه کرد: فقط سختیش این بود که این خانوم هم مثل باباش مو نداره.

Sunday, January 25, 2009

جزیره هنگام





Thursday, January 22, 2009

خوب شو دیگه دختر خانم

پزشک باید در مورد بیماری توضیح دهد. باید بگوید که در مورد بیماری چه حدس هایی می زند و در مورد وضع جسمی بیمار تا جایی که امکان دارد توضیح دهد. باید در مورد داروها هم حرف بزند. بگوید فلان دارو را برای چه تجویز می کند و عوارض دارو چیست و بیمار چه انتظاراتی باید از دارو داشته باشد.
پزشک سحر اصلا این طور نیست. معمولا بعد از معاینه ی مختصری تند تند داروهایی می نویسد و تمام. هیچ وقت توضیح نمی دهد و به پرسش ما پاسخ روشنی نمی دهد. حتی کمتر فرصت حرف زدن به ما می دهد جوری که هر بار پس از بیرون رفتن از مطب می بینیم کلی حرف نزده داریم.
می خواستم بگویم: آقا! گذشت دوره ولایت مطلق متخصصین. باید برایمان به اندازه کافی توضیح دهی مثلا باید بگویی از این آزمایشی که نوشته ای چه چیز را می خواهی بدانی و...
نگفتم. حدس زدم گفتنش بی فایده است که هم مغرور است و هم متعلق به نسلی است که عادت کرده اند و اصرار دارند پشت تحصیلات و تخصص شان پنهان شوند و با این روش قدیمی و منسوخ شوکت و حریمی برای خود بسازند. گفتنش بی فایده بود چون او هم مثل خیلی های دیگر نه بلد است و نه جرئتش را دارد که در مورد تخصص و حرفه اش با اغیار حرف بزند مگر این که قصد مرعوب کردن شان را داشته باشد.
این بود انشای بابای سحر در مورد دو سه چیز.
*
اواخر سفرمان بودیم که سحر دوباره شروع کرد به سرفه کردن.

دریا


چند روزی از فلات مان بیرون رفتیم تا سحر فرصت کافی بیابد و ارواح ملکوتی هر دو پدر بزرگش را احضار کند
یا به عبارت دیگر پدر بابا و مامانش را در بیاورد
بندر لنگه بود این جا








سفر به جنوب


می گویند آدم ها را باید در سفر شناخت. خب! ما هم در این سفر یک سحر دیگری را دیدیم که تا حالا ندیده بودیم
کی فکر می کرد این دختر این قدر بازیگوش باشد؟ ما که والدین مهربان و عزیزش باشیم اصلا فکرش را هم نمی کردیم

Sunday, January 4, 2009

بازی



Wednesday, December 31, 2008

خواستن و نخواستن


به تازگی کلمه‌ی جدیدی یاد گرفته است. می‌گوید: مخوام. با کسره‌ی خیلی کوتاه روی میم و تاکید روی خ
گاهی به طور کامل می‌گوید گاهی هم نصفه نیمه: خا/ مخا/ اخام و غیره
فعلا این «مخوام» دو معنی مخالف هم را دارد هم معنی می خواهم دارد هم معنی نمی خواهم. در هر دو معنی‌اش -خواستن یا نخواستن- هم موضوع کاملا جدی است و تقریبا امکان ندارد کوتاه بیاید.
*
شکلات را با سرعتی باور نکردنی از دست پسردایی دو ساله‌اش قاپید و فرار کرد و به گریه و داد و فریاد پسردایی وقعی نگذاشت و تمام توجه‌اش به طعم شکلات و فرار از دست رقبا و بزرگ‌ترها بود. فرار کردنش خنده‌دار و بامزه بود.
*
شب بود و تازه به ابتدای اتوبان کاشان رسیده بودیم که مامان سحر زنگ زد و با نگرانی و خستگی گفت سحر باز هم حال خوبی ندارد و تب کرده است. راننده که دوست بابای سحر بود و خودش هم یک دختر کوچولو دارد، تا ماجرا را فهمید اعلام کرد به زودی در خانه خواهیم بود. و ماشین ناگهان از جا کنده شد
صبح روز بعد وقتی اطلاعات جی‌پی‌اس را نگاه می‌کردم تازه فهمیدم شب گذشته بیشتر راه را با سرعتی در حدود 170 کیلومتر در ساعت آمده بودیم.
بابای سحر کاملا ترجیح می دهد دیگر با این دوستش ماموریت نرود.

Saturday, December 20, 2008

تب

از ظهر پنج‌شنبه تب کرد. چشم‌هایش بی‌حال شده بودند . شب‌های پنجشنبه دکترهای متخصص اطفال از جمله دکتری که معمولا سحر را معاینه می‌کند مطب‌شان را تعطیل می‌کنند. یکی دو ساعتی در ترافیک شهر گشتیم و برگشتیم پیش دکتر عمومی کنار خانه. دکتر از وزن کم سحر و تب شدیدش نگران بود. سحر به 39 رسیده بود. داروهایی نوشت و سفارش‌هایی برای پیش‌گیری از تشنج کرد.
حدود 10 شب این تب شد داغ‌ترین تب سحر. تند تند نفس می‌کشید و دهانش نیمه‌باز و صورتش داغ‌داغ. داروها درستند؟ مامان سحر با دوست دوران دبیرستانش تماس گرفت که حالا دکتر داروسازی است. شب بدی بود. اشک در چشم‌ها حلقه زده بود و گروه آبجیز با ساز و گیتارشان گوشه‌ی خانه ایستاده بودند و یک بند می‌خواندند «مرد که گریه نمی کنه! مرد که گریه نمی کنه!...»
ساعت 1 شب به نظر می‌رسید بیماری تا حدی مهار شده. به همین زودی دل‌مان برای شیطنت‌هایش تنگ شده بود. شب پیش بین کلی بچه‌ی دیگر می‌دوید و بازی می‌کرد.
ساعت 2 تب برگشت. کمی بعد سحر به لرزه افتاد. بد‌جوری می‌لرزید. نه بابا و نه مامان هیچ کدام نمی‌دانستند این تشنج ترسناک چیست. نکند همین باشد؟ سه بار داروهایی را که خورده بود بالا آورد. وقتش بود که مامان سحر دوباره دوست داروسازش را از خواب بیدار کند. نبرد تا ساعت سه طول کشید. ساعت سه و نیم به نظر می‌رسید که باز تب رو به افزایش است، ساعت 4 همه خواب‌مان برده بود.
ساعت شش ونیم باز تب کرد و وقت داروهایش بود.
جمعه نیروی کمکی از راه رسید. مامان‌بزرگ خودش را رساند. خانه مثل میدان جنگ پر از تانک‌های سوخته و ظرف‌های نشسته و ماشین‌های واژگون شده و شیشه‌های دارو و کلاه خودهای رها شده بود. سحر هم به نظر می آمد بهتر شده است و حتی دوباره خندید و کمی رقصید و کمی راه رفت و در طشت آبی که قرار بود تبش را پایین بیاورد کلی آب بازی کرد. با این حال تمام شب بعد را بی‌تاب و تبدار بود.
چیزهای مفیدی که در این مدت بابای سحر علاوه بر غذای روزانه‌اش خورده است عبارتند از: مقدار زیادی آب پرتقال و آب لیمو شیرین، چهارد عدد شلغم پخته، چند لیوان شیر گرم، دو لیوان بزرگ شیر موز، نان و شیر، دو تخم مرغ عسلی، چند کاسه سوپ و... سحر جز شیر مادرش تقریبا هیچ نمی‌خورد و هر چه برایش درست می کنند در بیشتر اوقات به بابایش می‌رسد. یکی دوتکه کوچک نان خورده است و داروها را هم که باید به زور خوراندش.

Thursday, December 18, 2008

ماما

video

این فیلم مربوط به وقتی است که سحر هنوز چهار دست و پا هم نمی رفت.

اکتشاف خانه

یاد گرفته است که درهای کمد و کابینت را باز کند و آن تو سرک بکشد. درهای کابینت فنری دارند که در را بسته نگه می‌دارد. سحر در را نیمه باز می‌کند و سرش را می‌برد تو. بعد دیگر زورش نمی‌رسد در باز نگه دارد و در نتیجه سرش همان جا گیر می‌کند و داد و هوار راه می‌اندازد که نجاتش دهند.
بیشتر علاقه‌اش به کمدی است که تازه کشف کرده است و پر از ظرف‌های چینی و بلور است که به هم خوردن‌شان صدای جالب‌تری تولید می‌کند. بیشتر وقت‌ها سرش همان جا گیر کرده است.

اقتصاد سحر

سحر با خارج کردن نقدینگی والدین از حیز انتفاع، به سهم خودش در کاهش نرخ تورم ایران اسلامی تلاش می‌کند. اما با در نظر گرفتن رایحه‌ی خوش گاه‌گاه‌اش شک دارم در انتخابات آینده طرف کی باشد.

اگر دستش برسد حتی یک اسکناس سبز رنگ را هم تکه‌تکه می‌کند و محال است بشود جلویش را گرفت. نیازی به توضیح چندانی ندارد که بابای سحر بیشتر نگران تصاویر معنوی روی آن‌هاست وگرنه...اسکناس بود که کاغذ پاره‌ای بیش نبود یا چی؟
این طوری است که هنوز از گرایشات سیاسی این خانم سر در نیاورده‌ایم.